غر غر جیرجیرک
جيرجيرك مدام جيرجير مي كرد و به جان كرم ابريشم بيچاره غر مي زد!
مي گفت: اه اه! تو چقدر زشتي! اين چه قيافه ايه كه داري؟ نگاش كن ببين چقدر پا داره؟ آخه اين همه پا براي چي مي خواي؟ با اين همه پا راه رفتن هم كه بلد نيستي. همين طور روي زمين و روي درختها مي لولي! لب و لوچه ات هم كه بي ريخت بي ريخته! واقعا كه چندش آوري! بگو ببينم بدتر از خودت هم تا حالاديدي...؟ جيرجيرك هي غر مي زد و هي غر مي زد.
كرم ابريشم بدون اينكه به حرف هاي او توجه كند مشغول تنيدن تارهاي ابريشم به دور خود بود... و جيرجيرك غر مي زد و غر مي زد. لحظه ها و لحظه ها... ساعتها و ساعتها...! تا زماني كه پيله ابريشم پاره شد و از آن پروانه اي زيبا بيرون آمد.
اما جيرجيرك هنوز داشت غر مي زد و از زمين و زمان ايراد مي گرفت. خستگي ناپذير و مداوم، اما پروانه هنوز هم به او توجهي نمي كرد. بالهاي خود را باز نمود و پروازي رويايي را آغاز كرد.
و اكنون سالهاي سال است كه كرمها پروانه مي شوند و با بالهاي زيبايشان پرواز مي كنند. و جيرجيركها، هنوز كه هنوز است غر مي زنند و جيرجير مي كنند!
روزنامه كيهان، شماره 20028 به تاريخ 29/6/90، صفحه 9 (مدرسه)